تبليغاتX
سایه روشن

سایه روشن

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 19:18 توسط sayeh |


 

و اکنون تو با مرگ رفته ای

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هرنفس گامی به تو نزدیک تر می شوم و....

  از دست نوشته های دکترشریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 18:25 توسط sayeh |


گزیده و ترجمه و با مقدمه : احمد گلشیری

قسمتی از این کتاب :

    مادرش هنگامی که در بیمارستان صلیب سرخ میلان بستری بود، نامه ای برایش فرستاده بود، مادرش نوشته بود:

    ... خرسندم که می شنوم پسرم از هر نظر بزرگ شده... خداوند یار تو باشد. عزیزم، چه افتخاری دارد که آدم مادر قهرمان باشد...

و او نتوانسته بود در پاسخ مادر از درد و وحشت برایش بنویسد، نتوانسته بود از شب های بی خوابی بنویسد که می ترسید نکند پایش را از دست بدهد. نتوانسته بود از جرعه های براندی ای بنویسد که برای غلبه بر دلهره گهگاه می نوشید و با خود گفته بود که نه، او قهرمان نیست. هیچ جنگی قهرمان پرورش نمی دهد. جنگ برنده ندارد.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 18:14 توسط sayeh |


 

روزها آنقدر سریع می گذرند که حتی فرصت شمارش آنها را نیز گاهی از دست می دهیم

هرگز به خود نخواهیم آمد و هرگز قدر نخواهیم دانست...

 

مهربانا رفتی و بر قلب ما ماتم زدی

روزهای غربت و بی همدلی برهم زدی

آرمیدی در دیار خویش آخر ای پدر

رفتی و خط بطلانی بر این عالم زدی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 12:39 توسط sayeh |


 

پیش رویم دو راه بود،

«راه کمتر پیموده را برگزیدم،

و تمام فرق ماجرا از همین است»

                                                رابرت فراست

 

 انسان های خوش بین و بدبین، هر دو می میرند. اما به دو روش کاملا متفاوت از زندگی استفاده کرده اند.

هر وقت ممکن بود،  روشن حرف بزنید.

                                      کنفسیوس

 

 

خطاهایی که کرده ایم هیچ یک به یاد نمی آید.

بر اساس خوبی هایی که نکرده ایم قضاوت می شویم. چرا که عشق را محبوس در خود نگه داشتن، حرکت بر خلاف روح خداست و سندی بر اینکه هرگز خدا را نشناخته ایم و او بی حاصل به ما عشق ورزیده ، که پسرش بی فایده مرده است.

                                                چون رود جاری باش "پائولو کوئلیو"

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 13:21 توسط sayeh |


 

قصه شروع نشد

 

هزاربار گفتم :

 «یکی بود، یکی نبود»

هزار بار گفت:

 «یکی بود، یکی نبود»

اما قصه شروع نشد

هرگز شروع نمی شود

شروعش نکردیم

تا که پایان نیابد

یکی بود، یکی نبود ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 0:18 توسط sayeh |


سلام

باز هم نوروز آمد. عید دوست داشتنی من و خیلی های دیگر.

هر کسی به دلیلی نوروز را دوست دارد.(البته کسانی را هم می شناسم که دوستش ندارند- آنها هم به دلایلی). یکی به علت تعطیلی دوستش دارد - یکی به علت سفر - یکی به دلیل دید و بازدید ۰ یکی به خاطر شیرینی و میوه و آجیل و ...

من خیلی نوروز رو دوست دارم به این دلیل که همه ی مردم شاد هستند . حتی اونهایی هم که ناراحتی خاصی دارند با دیدن دیگران و شادی و خوشحالی آنان تا حدی کمتر غصه خواهند خورد.

شل سيلوراستاينمی گوید:

 "امروز يك دوست پيدا كردم كه خوشحالم مى كند و من خوشحالم كه او خوشحالم مى كند اين خيلى مهم است چون اگر من خوشحال شوم همسايه هايم هم خوشحال مى شوند خانواده ام دوستانم و همه كسانى كه هر روز مى بينم هم خوشحال مى شوند و اگر آنها خوشحال شوند خيلى هاى ديگر هم خوشحال مى شوند اين طورى شايد حال دنيا كمى بهتر شود پس چه خوب است كه يك دوست پيدا كرده ام كه مرا خوشحال مى كند.

و من از شادی و خوشبختی و خوشحالی بسیاری از مردم جهان شاد می شوم.

امیدوارم تعطیلات خوبی در کنار عزیزانمان داشته باشیم و سالی زیبا و نیکو در پیش رویمان باشد که به همه ی آرزوهای خوبمان دست بیابیم.

سال نو مبارک

خوش باشید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 13:12 توسط sayeh |


پانزده سالم بود که به مادرم گفتم:

«فهمیدم می خواهم چه کاره بشوم: نویسنده می شوم.»

مادرم با ناراحتی گفت: «پسرم، پدرت مهندس است، آدم منطقی و معقولی است و تصور مشخص و دقیقی از دنیا دارد. می دانی نویسنده یعنی چه؟»

«یعنی کسی که کتاب می نویسد.»

«عمویت هارولدو پزشک است، اما کتاب هم می نویسد و چندتایی هم چاپ کرده. اگر به دانشکده مهندسی بروی، در وقت آزادت هم می توانی بنویسی.»

«نه. مامان می خواهم فقط نویسنده باشم. نمی خواهم مهندسی بشوم که کتاب هم می نویسد.»

«تو اصلا یک نویسنده را هم از نزدیک می شناسی که یکدفعه فکر کرده ای نویسنده ای؟!»

نویسنده ای را نمی شناختم. فقط عکس هایشان را دیده بودم.

«پس تو که درست نمی دانی نویسندگی چی است، چطور می خواهی نویسنده بشوی؟»

برای آنکه جواب مادرم را بدهم، تصمیم گرفتم تحقیقی بکنم. در آغاز شصت سالگی، این است آنچه در مورد نویسنده بودن دریافته ام:

الف) نویسنده همیشه عینک می زند، سرش را هم درست شانه نمی کند. نصف اوقات از همه چیز عصبانی است و نصف دیگر اوقات افسرده است. مرتب به قهوه خانه ها می رود و با نویسندگان عینکی و ژولیده ی دیگر بحث می کند.حرف های قلمبه سلمبه می زند. همیشه تصورات خارق العاده ای درباره ی رمان بعدی اش دارد و از آن هایی که منتشر کرده بدش می آید.

ب) نویسنده وظیفه دارد و مجبور است طوری بنویسد که مردم هم عصرش هرگز نفهمند، و گرنه نمی گویند نابغه است؛ اما مطمئن است در دوره ای به دنیا آمده که میانحالی حاکم است و او بسیار جلوتر از عصر خودش است. نویسنده همیشه هر جمله اش را بارها مرور و بازنویسی می کند. دایره ی لغت یک فرد عادی، حدود 3000 کلمه است؛ اما یک نویسنده ی واقعی، هرگز از این کلمات استفاده نمی کند، چرا که 189000 واژه ی دیگر در فرهنگ لغت وجود دارد و او یک آدم عادی نیست که از کلمات مردم عادی استفاده کند.

پ) فقط نویسندگان دیگر منظور و حرف او را می فهمند. اما او در دلش از نویسندگان دیگر متنفر است...، چرا که همه شان دنبال آنند که با یک کلکی، جاهایی را که تاریخ ادبیات در طول قرن ها خالی گذاشته، پر کنند. پس نویسنده و همتاهایش با هم مسابقه می دهند تا جایزه ی نوشتن «پیچیده ترین کتاب» را بگیرند: در این میان، بهترین کتاب، آنی است که سخت خوان تر است.

ت) نویسنده از چیزهایی سر درمی آورد که اسم ترسناکی دارند، مثلا نشانه شناسی، معرفت شناسی نوعینیت گرایی. وقتی بخواهد کسی را از جا بپراند، می گوید: «انیشتن خر است!» یا «تولستوی دلقک بورژوازی است!». اصلا همه بی آبرو هستند، اما یا این حال، نویسنده مدام به دیگران می گوید نظریه ی نسبیت غلط است و تولستوی از اشرافیت روس دفاع می کند.

ث) نویسنده برای آنکه زنی را اغوا کند، می گوید:«من نویسنده ام.» و روی دستمال کاغذی برایش شعری می نویسد: این روش همیشه موثر است.

ج) نویسنده که بسیار با فرهنگ است، همیشه می تواند به جای منتقد ادبی هم کار کند. و در این لحظه است که فرصت می کند درباره ی کتاب های دوستانش مطلبی بنویسد و اوج سخاوتش را نشان بدهد. نصف نقدش را پر می کند از نقل قول هایی از نویسندگان خارجی و نصف دیگرش را هم به این جور تجزیه و تحلیل ها از جملات کتاب اختصاص می دهد: «برش معرفت شناسانه» یا «پنداره ای دوبعدی و یکپارچه از زندگی». کسی که این نقد را بخواند، می گوید: «چه موضوع برجسته ای!» و کتاب را نمی خرد، چرا که نمی داند وقتی «برش معرفت شناسانه» از راه برسد، چکار باید بکند.

چ)وقتی از نویسنده بپرسند دارد چه کتابی را می خواند، همیشه کتابی را اسم می برد که هیچ کس تا حالا اسمش را نشنیده!

ح) فقط یک کتاب وجود دارد که سزاوار تحسین همه ی نویسنده هاست: اولیس، اثر جیمز جویس. نویسنده هرگز چیز بدی درباره ی این کتاب نمی گوید، اما وقتی کسی از او بپرسد موضوع کتاب چیست، نمی تواند درست توضیح بدهد و آدم به شدت شک می کند واقعا کتاب را خوانده باشد. عجیب این است که اولیس به ندرت تجدید چاپ می شود، هر چند تمام نویسنده ها آن را شاهکار ادبی می دانند، شاید به خاطر حماقت ناشرهاست که فرصت به این خوبی را برای پول درآوردن از راه کتابی که همه دوستش دارند، از دست می دهند.

همه ی این اطلاعات را که به دست آوردم، دوباره رفتم سراغ مادرم و دقیقا برایش توضیح دادم که نویسنده یعنی چه. او هم کمی تعجب کرد و گفت: «مهندس شدن که آسان تر است. تازه، تو که عینکی نیستی.»

اما همان موقع بعضی از صفات نویسنده را داشتم: موهایم را شانه نمی زدم، یک پاکت سیگار گلواز در جیبم داشتم، یک نمایشنامه به نام مرزهای مقاومت زیر بغلم بود که در کمال خوشبختی ام، منتقدی درباره اش نوشته بود:«جنون آمیزترین نمایشی که تا حالا دیده ام!»، مشغول خواندن آثار هگل بودم و تصمیم داشتم هر طور شده اولیس جیمز جویس را تمام کنم. تا روزی که خواننده ی راکی از راه رسید و از من خواست ترانه هایش را بنویسم و به این ترتیب، مرا از راه نامیرایی دور کرد و دوباره گذاشت در مسیر آدم های عادی.

این باعث شد به خیلی جاها سفر کنم و به قول برتولت برشت کفش های زیادی را برای دیدن کشورهای دنیا پاره کنم.

 

                             مقدمه کتاب : چون رود جاری باش "پائولو کوئلیو"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 12:59 توسط sayeh |


در دورترین فاصله ها

در دورترین ثانیه ها

پشت هزارها شب

عزیزی زاده شد

واینک در دورترین فاصله ها

در دورترین ثانیه ها

پشت هزارها شب

                   می زید...

مرا چه می شود؟؟؟

                             بهمن 81

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 13:58 توسط sayeh |


 

ذهن شما قادر است شما را به هر آرزویی برساند .قبل از خوابیدن به تصویر سازی بپردازید و این عمل را با بستن چشم و کشیدن نفس عمیق شروع کنید.تصاویر مثبت به نتایج مثبت خوش آمد می گویند وبالعکس.

تکنیک تجسم:

1)   اهداف خودتان راروی کاغذ بنویسید بااین کار هدف را در کانون توجه قرار داده ونسبت به آن متعهد می شوید وهدفتان را  در قالب جملات مثبت بیان کنید مثلا نگویید امروز نمی خواهم سیگار بکشم چون این جمله سیگار را برای شما یادآور می شود بگویید می خواهم ریه ای سالم داشته باشم وخطر ابتلا به سرطان را کاهش دهم .احتمال موفقیت شما زمانی بالا می رود که اهدافتان رابا جملات مثبت بیان کنید.

2)     اهدافتان را اولویت گذاری کنید

3)   برای هریک از اهدافتان یک فیلم 10دقیقه ای در ذهن خود بسازید با تمام جزئیات وهر روز همان فیلم تکراری را مرور کنید

4)   احساس وباور کنید در آن تصویر زندگی  می کنید وبعد از آنکه فیلم تمام شد یک عبارت تاکیدی وپزه آن بسازید وآن را 10 بار تکرار کنید

5)     در آخر برای رویداد ذهنتان  شکر گذار باشید چون حداقل در ذهنتان قادر به آن زندگی بوده اید.

 

هر روز کلماتی مثبت وانرژی ز ا به خود تلقین کنید :

خواستن توانستن است جمله ای پر قدرت است  آن را در صفحه ذهن خود وارد کنید .

 

هر روز هر لحظه وهر ساعت به خود بگویید که حتما پیروز می شوم .این جملات را مرتب تکرار کنید من آدم موفقی هستم – موفقیت را در سطحی که بخواهم از آن خود خواهم کرد- من ثروتمند خواهم شد چون لیاقت آن رادارم.

 

هر روز را با این جمله شروع کنید(( می دانم امروز اتفاق خوبی برایم می افتد)) خواهید دید که همینطور هم می شود.

 

آنچه بیش از هر چیز با موفقیت و خوشبختی هم سویی دارد خوش بینی است  

 

هرگز خودتان را دست کم نگیرید وقتی دیگری از عهده ی کاری برآمده پس  شما هم می توانید.

 

لباسهایتان را با دقت انتخاب کنید طرز لباس پوشیدن باید در شما قدرت وتوانایی ایجاد کند .

همواره سعی کنید با مردان و زنان موفق ارتباط برقرار کنید .

 

ازخودتان تصویر خوبی در ذهن داشته باشید زیرا همان خواهید شد که فکر میکنید  می توانید باشید.

 

خودتان راتربیت کنید تا به دیگران کمک کنید زیرا خدمت به دیگران نیروی نشاط و شعف ما را تقویت می کند  .

 

خواب نیمروز را فراموش نکنید : افراد موفق علاوه براین که بیشتراز بقیه تلاش می کنند کار دیگری هم می کنند وآن اینکه نیمروز به استراحت می پردازند هرچند کوتاه .

 

مروری بر گذشته لازم است : شما در بایان روز می توانید مروری بر گذشته کنید واز خود بپرسید چه کاری انجام داده ام ؟ باید روی چه اموری بیشتر کار کنم ؟و...

 

 

بسیاری از مردم به انداره ی کافی از خود تمجید نمی کنند پیشنهاد می شود همه ی کارهای مثبت خود را که در طول روز انجام داده اید ثبت کنید و در آخر با کلماتی محبت آمیز از خود تشکر کنید(امتحان کنید حس خوبی به شما میدهد)

وزمانی که مطابق برنامه پیش رفتید به عنوان پاداش برای خود هدیه ای بخرید یا به تماشای یک فیلم بپردازید ویا خودتان را به غذای دلخواهتان دعوت کنید .

 

نظریه ی تصادفی و شانسی بودن موفقیت را قبول نداشته باشید تلاش کنید به خدا توکل کنید وهرگز نگوییدمن  بد شانس هستم .حتما موفق خواهید شد بزرگترین قدرت جهان یعنی خداوند با ماست پس جای هیچگونه نگرانی نیست.

 

 باآرزوی موفقیت شماَ

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 16:31 توسط sayeh |


 

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید !!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 23:43 توسط sayeh |


 

از خستگی دیگر نخواهم گفت

برخاسته ام اینک

دیروزها را به دیروز

فرداها را به فردا

واگذاشته ام دیگر

امروز را دارم، امروز

چشمان پرسویی دارم هنوز

و قلبی پر مهر

سوگند خورده ام، سوگند

من خود زندگیم

من خود عشق

انتظار را کشته ام دیشب

کشته و دفن کرده ام در شب

آنکه فردا بیاید را امروز نخواهم

آینه دست در دست من است

جام نزدیک است

فرسنگ ها چه کوتاه

آینه قله را می نمایاند

من از آینه هم می گذرم

منجی نخواهم خواست

منجی خواهم شد

جهان در انتظار سوخت

اینک نوبیت ماست

کمربند را محکم و دشنه از رو

بسته ام اینبار

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 21:9 توسط sayeh |


خدایا به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسؤولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد، قوتی بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمان افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

خدایا مرا از فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید، مصون بدار تا به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف را ارزانی کن.

خدایا مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری، مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا شهرت «منی» را که می خواهم باشم قربانی «منی» که می خواهند باشم نکن.

خدایا خودخواهی را چندان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز را به جانم ریز.

خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست داری.

خدایا توفیق تلاش در شکست، صبر در ناامیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آن که دوستم بدارند را روزی ام کن.

 

«قسمت هایی از این متن برایم جالب و تامل برانگیز بود. اما همه ی آن را نوشتم تا نقصانی بر آن وارد نکرده باشم.»

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 23:57 توسط sayeh |


 
 با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من... من بچه بودم اونم بچه بود ... سرمو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم و

 ـ گفت: دوستیم؟

ـ گفتم : دوست دوست...

ـ گفت: تا کجا؟

ـ گفتم: دوستی که تا نداره...

ـ گفت: تا مرگ...

 خندیدم و

ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...

ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...

ـ گفتم :نه نه نه نه تا نداره .....

ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم؟

 خندیدم و

ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار ... اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم...

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی  بدون تا رونمی فهمید...

ـگفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم ...

ـ گفتم: باشه تو بزار...

ـ گفت: شکلات هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ... باشه؟

ـ گفتم :باشه...

هر بار یه شکلات میزاشتم تودستش اونم یه شکلات تو دست من .. باز همدیگر رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم... دوست دوست ... من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم تو دهنم و تندوتند میمکیدم...

ـ میگفت :شکمو... تو دوست شکموی منی ..

و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ...

ـ میگفتم :بخورش !!..

ـ میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه ...

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو نمی خورد  من همش رو خورده بودم ..

ـ گفتم: اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرما چی کار می کنی؟

ـ گفت: مواظبشون هستم  گفت میخوام شکلات هامو نگه دارم تا وقتی که دوستیم

 و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنم و

ـ میگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستی که تا نداره ....

۱ سال... ۲سال... ۴ سال... ۷ سال ...۱۰ سال... ۲۰سالش شده  اون بزرگ شده  منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتامو خورده بودم و اون همه ی شکلاتاش رو نگه داشته اون اومده امشب تا خدا خافظی کنه میخواد بره بره اون دور دورا میگه میرم اما زود بر میگردم من که میدونم میره و بر نمیگرده  یادش رفت شکلات به من بده  من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم کف اون دستش اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود  دیگه صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتارو خورد ...  خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستیه اون تا داره  مثل همیشه خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومش رو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلات چی کار میکنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

منبع : وبلاگ شاعرانه ها /www.mht66.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 10:13 توسط sayeh |


نویسنده : حسین پناهی

نویسنده: حسین پناهی

آره همون حسین پناهی خودمون که توی سریال های زیادی با چهره ای ساده و معصوم و اندیشه ای ژرف و ساده می دیدیمش. و مدت هاست که میان ما نیست.آه، افسوس! چند شعر از این کتاب:

 

بهانه

 

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟

چرا!

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل و جگر.

 

 

سوگند

 

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

جدی نگرفتم

حتی عشق را.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 19:40 توسط sayeh |


X

Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

هفته اوّل آبان 1388

هفته اوّل مهر 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته اوّل اسفند 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته دوم اردیبهشت 1384




Links

مهرایران
فرهیختگان
یه کوچولو از گرافیک
سایه
سینما
سنجر(از آسمان تا ریسمان)
کلمات
خودنوشته های خودم
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: